الكساندر پيرتونوويچ تنها آموزگار دبستان روستايشان بود . او هر روز وقتي از مدرسه به خانه برمي گشت از كتابخانه ي كوچك خانه اش ، كتابي كه اغلب داستان بود بر مي داشت و مي خواند . تمام كتابهاي پوشكين و جخوف را بارها خوانده بود .گاهي وقتها هم خودش شعر يا قصهاي مي گفت .
آن روز عصر شعر اي زاغهاي آبي را پاكنويس كرد و براي مجله ي ويتانا كه در شهر لنينگراد چاپ ميشد فرستاد .الكساندر هر وقت كه به اين شهر كه در فاصلهي 20 كيلومبري روستايشان بود بود مي رفت يك شماره از نشريه ي ويتانا را مي خريد . چند روز گذشت . پستچي بستهاي را به مدرسه آورد .پاكت نامه را باز كرد شماره اي از هفتهنام ي ويتانا و دست نوشتهاي به خط سردبير را ديد . سردبير نوشته بود اقاي الكساندر پيرتونوييچ از شعر زيبايتان استفاده نموديم اگر شعر يا داستان ديگري داريد براي ما ارسال نماييد .ويتانا را باز كرد شعر اي زاغهاي آبي را دو سه بار خواند بسيار شادمان شد زيرا براي اولين بار مطلبي فرستاده و مورد قبول واقع شده بود .
فرداي آن روز ساعت انشا با اشتياق راجع به داستاننويسي حرف زد وبه بجهها گفت شما ميتوانيد با پشتكار آنقدر بنويسيد كه كتابهاي شما چاپ شود وبعد موضوعي را براي انشا تعيين كرد . بچه ها شروع به نوشتن كردند . خودش هم خودكارش را برداشت و گفت كاغذ سفيد . يكي از بچهها از دفترش ورقي كند و به او داد در قسمتي از ورقه نوشته شده بود موضوع انشا مدرسهي خود را توصيف كنيد . ديوار مدرسه ي ما كوتاه است ودرب بزرگ آن زنگزده است ونياز به نقاشي دارد باغچه ,,,,,,,,,,,,,,
الكساندر پشت ورقه شعر اي قوهاي فرمز را نوشت و براي نشريه فرستاد ده روز بعد پستچي شماره اي از نشريه ويتانا را آورد.
ساعت ورزش وقتي همهي بچه ها دنبال توپ ميدويدند ويتانا را باز كرد شعر اي قوهاي قرمز چاپ شده بود نشريه را ورق زد . يك صفحه بعد در قسمت نويسندگان فردا ، مطلبي نظر او را جلب كرد موضوع انشا مدرسهي خود را توصيف كنيد . ديوار مدرسه ي ما كوتاه است ودرب بزرگ آن زنگزده است ونياز به نقاشي دارد باغچه ,,,,,,,,ونوشته بود كه اين توصيفات زيباست اما وقتي نويسندهاي مانند الكساندر پيرتونوويچ بالاي سر دانش آموزان باشد استعدادها به آساني شكوفا ميشود .خنديد و گفت ويتاناي خوشمزه اين كه جزو نامه نبود . دو روز بعد نامهي محرمانه اي به دستش رسيد كه از او ميخواست تا براي اداي توضيحاتي به شعبه ي محلي ك .گ . ب مراجعه كند. صبح روز بعد با ترس ولرز به آنجا رفت .مرد كوتاه قامتي كه پشت ميز نشسته بود گفت : پس اين طور درب مدرسه زنگ زده و ديوارها كوتاه است توي باغچه به جاي گل ، خار كاشته اند تو فكر ميكني منظورت را نميفهميم .آيا مدرسه نمادي از فرهنگ جماهير متحد شوروي نيست ؟ تو فكر مي كني ما دشمن كم داريم كه ديوارهاي كوتاه را به دشمن نشان ميدهي ، سياه نمايي تا كي نويسندهي عزيز . ذهن بچههاي ميهن را مغشوش ميكني تا اين مطالب را بنويسند . حرفي براي گفتن داري ؟ مطمئناً اعتراضي نداري تو محكومي الكساندر .ده سال كار اجباري در در سيبري ، اين فضوليها را از سرت بيرون مي كند .زير اين برگه را امضا كن إ